وقتي مردها ميجنگند - تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 1:51
زنها به جنگ نميروند،فقط موقع خداحافظي با نگاهشان به مردها ميگويند زنده بمانيد و برگرديد.خانه اي براي آرام گرفتن و قلبي براي دوست داشتن و اميدي براي بزرگ شدن در انتظار شماست.و همه ي مردها براي برگشتن به خانه است كه مي جنگند:حالا يا با خستگي هايشان يا بادشمن..از اينستاگرام
در من زناني جمعند - تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 1:51
در من زناني جمعندزني فلسفه مي بافدزني ژاكتو آن ديگري رويادراين ميان زني شعر مي بافد.زنان اطرافش پچ پچ مي كنند و بافته ها را مي شكافند.ازاينستاگرام
كارما - تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 1:51
بخشي از كارماي شما اين است كه وقتي كسي را تحقير ،قضاوت يا از او بدگويي ميكنيد،راه نفوذ امواج منفي را به سوي او باز كرده ايد.و در عوض اين افكار و كلمات بدون شك فقر،بيماري و تنگدستي به سراغتان خواهد آمد.پس لبحند بزنيد و براي همگان آرزوي نيكي كنيد.حتي اگر دوستشان نداريد.اين كار به نفع خود شماست نه كس د...
آموزش پذيري - تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 1:51
مهمترين مهارت من اين بود كه آموزش پذير بودم.حتي اگر فكر ميكردم مربي ام اشتباه ميكند،بازهم سعي ميكردم گوش كنم و از او چيزي ياد بگيرم.مايكل جردناز اينستاگرام شهربانو منصوريان
و من چطور بگويم كه چقدر دوستت دارم؟ - تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 1:51
آنقدر دوستت دارم كه خودم هم نميدانم چقدر دوستت دارم.هربار كه ميپرسي چقدر با خودم فكرميكنم كه دريا چطور حساب موج هايش را نگه ميدارد؟ابرها چه ميدانند چند قطره باريده اند؟خورشيد مگر يادش مانده چند بار طلوع كرده است؟و من چطور بگويم كه چقدر دوستت دارم.از اينستاگرام نفيسه روشن
كرونا ٧ - تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 1:51
ديروز رفتم CCU مشاوره زنانخانم ٤٧ ساله مورد كوويد١٩ با AUBرفتم ديدم لوكمي هم داره از سالها قبل و كمو شدهاز ته ته دلم خواستم كرونا بره.بخاطر اون
روح - تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 21:06
داشتيم ميرفتيم عروسي الهامده دقيقه به پنج راه افتاديمبه امين ميگم اگه ده ديقه به شيش برسيم خوبهپدرشوهرم ميگه خداي نكرده زبونم لال شايد روحمون برسه اونجا
فاتحه - تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 21:06
ديشب بله برون محمد عمه بودمادر شوهر عمه سكين اومده بود..هي ياد ننه ميفتادمميرفتم فانحه بخونم،ول ميكردم ميگفتم يه وخ خانواده عروس نگه داره ورد ميخونه
خدای کوچک - تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 21:06
مادرشوهرم میگه یه مادر بزرگ داشته خیلی به پدربزرگش احترام میذاشته میگفته شوهر خدای کوچک زن روی زمین ه.بعد خاله زهرا میگفت اون موقع ها پدرم از دور میومد.مادرم میگفت همچون امیری داره از دور میاد.شوهرم بهم میگفت یاد بگیر
رو باند - تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 21:06
رزيدنت اطفال ميگه صبح اومدم.ديدم چهارتا نوزاد رو باند داريم.گفتم يعني چي؟ميگه يعني رو باند پرواز.به سمت مرگ
جانه دكتر - تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 21:06
دكتر اسماعيل زاده گفت واسه مريض OHSS نامه بستري بنويس.سرنسخه درآوردم بنويسمدعوام كردگفت اين بزرگه.ازون كوچيكا بردار.يه دونه مچاله كه يه جاش يه خط خوردگي هم داشت برداشتم.گفتم رو اين بنويسم؟خنديد گفت نه دكترجان
قدر ندونستيم - تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 21:06
من با دكتر بصي رت كشيك بودم.مشاوره از بهشتي زنگ زدن كه شكم مريض رو بازكرديم باشك به آپانديسيت،ولي PIDه.اورژانسي بياينمن با هزار استرس رفتم.حالا ازون موقع هركي ميگه واسه مشاوره زنگ زدن ميپرسم شكم بازه يانه؟بعد بگه تو اتاق عمل نيست يه نفس راحت ميكشم ميگم چششششم ميرم حتما
سال بالا - تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 21:06
محمدپو ر ميگه دستشويي بودماومدم ديدم دكتر قداسمي اومده ليبرباعصباينت ميگه كجابودي؟گفتم دست شويي بودمگفت چرا گوشيتو با خودت نبردي؟
خروس آواز خون - تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 21:06
٦ صبح بودصداي خروس همسايه مي اومد٧ صبح امين رفت دم خونشون،پيرزنه درو بازكرد.بهش گفت خروستو ساكت كنخيلي غصه خوردمهم بخاطر پيرزنههم بخاطرخروسهكاش برم بهش بگم امين سالي يكبارمياد.غصه نخور.خروستو بذار بخونه
خروپف - تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 21:06
زنعمو ميگه فرزانه يه عروسك خرس بهش داده كه خروپف ميكنه.گفته خونه شاهرود باشه بچه ها ميان بازي كنن.بعد ميگه هر وقت دلم واسه حامد تنگ ميشه ميذارمش خرخر كنه
تولد تربچه ها - تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 21:06
من و سعيده اومديم سمنان تولد تربچه هاصبح شدههمه خوابنبيدلرشدم خوابم نميبره
ارباب - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:10
خاله زهرا اومده بود خونه مادرشوهرم به ننه میگه خبری از ناصر نمیگیری؟ ننه گفت ناصر اربابه.ارباب خبر از رعیت نمیگیره خاله گفت:ارباب فقط امیرالمومنینه عمه جان + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 15:59 توسط مریم |
شکرگزاری - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:10
شوهر خاله زهرا مریض بود خاله با چشمهای گریان میگفت کاری از دستم برنمیاد تو این شرایط جز شکرگزاری + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 16:0 توسط مریم |
خواهرشوشو - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:10
خانم برهانی آبدارچی درمانگاس میگه برادرشوهر ندارم دوتاخواهرشوهر دارم.به شوهرم میگم برادر که نداشتی.کاش این دوتاخواهرم نداشتی بعد رومیکنه به من میگه خواهرشوهر انگشتتو عسلی کنی بذاری تو دهنش بازم گاز میگیره + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 16:2 توسط مریم |
قرار بگیری - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:10
خانمه اومده بود براش دفترچه شو مهرکنم بره دکتر زنان بهش میگم چرا؟ میگع ماما گفته حاملگی پرخطر میگه ۴۱سالمه بچه م ده ماهشه دوباره حامله شدم میگه ۴تادختر داشتم.آخری ۷سالش بود.تومخم رفته بود یه بار حامله شم پسر باشه بالاخره حامله شدم پسر بود حالا اون ده ماهشه دوباره حامله شدم.دوستام میگن ایشالله دوقلو ...