خرید بک لینک

میخواستم نماز بخونم،مانی خواب بود

سجاده رو آوردم روبروی مانی شروع کردم به نماز خوندن

گفتم اگر بیدار شه من میبینه گریه نمیکنه

یهو بیدار شد،قلت زد،بعد عین یه لاکپشت که برعکس شده،نیمتونست خودشو نجات بده

نمازمو تموم کردم نجاتش دادم

برچسب: نویسنده: یلدا اسدی تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 6:30

صفحه بندی