دیرزو رفتیم جلو بیمارستان
داشتن با جرثییل کار میکردن
مانی ذوق میکرد میگقت سوزیده(به فتح د)
اومدیم خوابید
تابیدار شد یهو گفت جرثقیل
امین میگه حواب جرثقیل دیده
برچسب: نویسنده: یلدا اسدی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1402 ساعت: 2:13